تبليغاتX
تقدیم به چشمای مهربون خانم شکری...

تقدیم به چشمای مهربون خانم شکری...

هنوزم منتظرم...

سلام به همه

منزل

گرمم در کنار خانواده.....

دوس دارم همتونو....

همه چی عوض شده.....

مهم نیس....

بای تا های

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت19:1توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام امروز دلم گرفته خیلی...

خانم شکری هم نیست تا باش بحرفم (رفته مکه(خوش به حالش))

پس فردا هم امتحان دارم حسش نیس بخونم......

تا حالا دلتون شکسته؟

من دلم خیلی شکسته...

از راکد بودن خودم خسته شدم همه هزارتا کار میکنن درسشونم میخونن

اما من چی؟ از خودم متنفرم خیلی چیزا باعث شده که از زندگی عقب

بمونم نمیدونم از این زندگی چی میخوام از آدمای دو رو خسته شدم

دلم واسه خونه خیلی تنگ شده...

الان خوابگاه تنهام...

ترم تابستونی میگیرم...

نمیدونم ارزششو داره که نرم خونه یا نه.......

در هر صورت دو دلم هم دلم تنگه هم نمیخوام برم.....

راستی چرا وقتی ما یکی رو دوست داریم اون مارو دوست نداره

فرق نمیکنه مذکر یا مونثش.....

یعنی واقعا وقتی ما به اون کسی که دوسش داریم میفکریم ممکنه اونم

به ما فکر کنه؟

من یکیو تو زندگیم خیلی دوست دارم اما هرگز بهش نگفتمو نمیگم....

اما احساس میکنم اگه بفهمه ازم منتفر میشه...

یا شایدم هست.....

نمیدونم اینا همش کار خداست...

همه چیزم دست اونه

این روزا خیلی میرم فیس بوک خیلی خوش میگذره دوستای خوبی دارم

و خوشحالم ارتباطم سالمه...

احساس میکنم یه خورده سبک شدم

این روزا یه فکرایی تو سرمه که خیلی شخصیه امیدوارم

به هدفم برسم

تازه این روزا خیلی چیزارو فهمیدم.....

(صدا اذون میاد آرامش بخشه)

امیدوارم همه چی عوض شه...

برام دعا کنین.....

راستی تصمیم گرفتم تو تایستون کتاب زیاد بخونم....

بابام همش میگه باید خیلی اطلاعاتت تو این دوره زمونه زیاد باشه

منم باش موافقم...

دیگه باید برم

الان باید بدرسم

دوستتون دارم

بای

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت20:51توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌...
جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان
 
 نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم
 
 مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت
 
 بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را
 
 نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج
 
 می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد
 
 آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد
 
 بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم
 
‌تر.
تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت23:20توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

امروز بالاخره بغض آسمون شکست....

اما به چه قیمتی....؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت14:10توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

!من می توانم! می شود

آرام تلقین می کنم

حالم؟ نه، اصلا خوب نیست

تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل آرام غمگین می کنم

!من می پذیرم رفته ای ! برهم نمی گردی، همین

خود را برای درک این

صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

!این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش

!!!صد بار تضمین میکنم

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت21:28توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

دلم از زمین و زمان گرفته

خدایا ...

مرگ...........

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت20:52توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام  سال نو مبارک باشه خوش گذشت؟به من که فاز داد حسابی...

جاتون خالی شمال حال کردم اسب سواری کردم (البته این گاوه!!!!!)

چه طورین؟ بازم غیبت کبری داشتم

اشال نداره مهم اینه که اومدم

همه روز بیرون بودیم ماشین سواری و حالی به حولی....

کوه و دریا و دشت و دمن

راستی خانم شکری هم خوبه

دیدمش

حاج عمو رو هم دیدم

راستی ذیروز تولد حاج عمو جونم بود

تبریک گفنم بهشون

دیگه فعلا همینا بود

راستی الان نتمون وایر لس شده حال میکنیم

من برم ناهار گشنمه ه ه

بای تا های

+نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت13:51توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام

حالتون چه طوره؟

خوبین الحمد لله؟

بابا سرم خیلی شلوغه حال آپ کردن ندارم

اصلا حس نت نیست دیگه

راستی امتحانا شروع شداااااااااااا

التماس دعا

فعلا

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت17:27توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام

به خاطر غیبت کبری ایی که داشتم پوزش میطلبم

دیگه یونی ها شروع شده و وبلاگ من هم تعطیل!!

چند روز پیش رفته بودم منزل تا دیداری تازه کنم...جاتون خالی بود

دلمان بسیار برای ابوی و والده و اخوی تنگ شده بود ...

البته نگفته نماند که دلمان بسیار بسیار برای خانم شکری محترم هم تنگ شده بود و

از ایشان هم دیداری به عمل آمد و حسایی خوش گذشت

البته بسیار مشتاق دیدار حاج عموی مهربان بودیم که سعادت حاصل نشد...

و با دادن پیامی این دلتنگی ابراز شد!!

درس ها هم به شدت سخت شده

 البته تلاش اینجانب هم کمتر!!!

یسیار احساس گرسنکی میکنم!!!

باشد بسیار قدر بدانیم دستپخت مادر گرامیمان را

این روز ها هم که اوضاع مملکت.....!!!!!

منحل شدن دانشگاه علوم پزشکی!!!!

وا مضحکا....

خدایا چه خبر است؟

آری برادر امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیز تر است

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز نفهمیدن...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت11:52توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام

خوبین؟واااااااااااااااااااای امروز انتخاب واحد داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر کار مسخره و حال به هم زنیه

خلاصه به خیر گذشت....

راستی خانم شکری هم خوبه دیروز بهش زنگیدم اول حاج عمو مهربون گوشیو

برداشتن

بعد هول کردم ایشون اول گفتن نماز روزه هاتون قبول  بعد اینجانب تازه

متوجه

شدم جریان از چه قراره و منم حرف ایشون رو تکرار کردم!!!

گوشی و داد به عشقم........و دیگه بقیه سانسور چون نه من حال نوشنتشو

دارمو و نه تو حال خوندنشو

راستی خانم شکری جونم داره میره مسافرت برا ثبت نام فرزند دلبندشون

ایشون

پزشکی قبول شدن

امیدوارم قبل از رفتن من برگرده که من ببینمش و بعد برم پایتخت

التماس دعا....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت12:26توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام امروز میخوام از اسم مریم بگم از این طلسم... من نمیدونم چرا هرکی عاشق خانم شکری

میشه

اسمش مریمه!!!!!!!!! یکی از دانش آموزای قدیمیش که یه مدت دوسش داشت و باهاش در تماس بود. اسمش مریم بود و منم که مریمم. دخترشم که مریمه . دوستمم که دوسش داره مریمه. دختر

 عمم هم

که دوسش داره مریمه!!!!!!!!!!!!! حالا میرسیم به ماجرای اصلی : چند وقت پیش که رفته

بودم خانم

شکری جونمـــــــــــــــــــ  ببینم .تو راه که بودم بهش زنگ زدم گفتم میخوام مزاحم بشم... همین که رسیدم دم

درشون دیدم یه دختره گیر داده منو نگاه میکنه گفتم یا خدا این دیگه کیه چقدر

بد نگاه میکنه معلوم بود

که حالش خوش نیست من رو بالکن خانم شکری اینا رو نگاه میکردم اون هی به من نگاه میکرد هی به

بالکن!!!! انگار میخواست بهم بفهمونه که منم میدونم اینجا خونه کیه تا این که لب به سخن

وا کرد و

گفت اون بالا کار داری؟ میخوای بری تو اون خونه؟منم گفتم نه امری بود؟کاری داری

مشکلی پیش اومده

که نمیری؟  تا اینکه دیدم خانم شکری اومد رو بالکن تا دختره رو دید گفت سلاااام خوبی؟!! حالا

منو داری

 بعد برگشت بهم گفت مریم این دوست منه ها. بعد راهیش کرد که بره وای انگار چسب به دختره

زده

بودن تکون نمیخورد ... خلاصه رفت...!! منم رفتم بالا گفتم جریان چیه؟  گفت وااای این

دختره همسایمونه

از وقتی که ما اومدیم اینجا اینا خانوادگی زوم میکنن رو خونه ما حال هیچکدومشون هم خوش

نیست!

اسمشون رو گذاشتیم شکارچی...!! از بس که رومون زوم میکنن!گفتم همه شمارو دوست دارن

دیگه  حاج خانم. گفت :آره اتفاقا اسمشم مریمه!!!!!!!!!!!!!!!! وای خیلی باحال بود ترکیدم از

خنده......

 

حکمت این همه مریم چیه واقعا؟؟؟؟؟؟

 

این آخریه که خیلی خاص بود اینوهم بگم جزو گروه ما نبود

 

خلاصه خانم شکری جونم خدا صبرتون بده واقعا...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت0:36توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام سلامی همراه کلی شادی و خوشحالی  اووووووووومدن بالاخره وای خدا باورم نمیشه عشقم

نفسم الهی قربونش برم از موقع سحر همین جور تو فکرشون بودم منتظر بودم که کی میرسن ؟ ساعت

12:۶ به گوشی حاج عمو تک زدم دیدم روشنه... باورم نمیشد  بعد دیدم حاج عمو مهربون هم

جواب تک رو داد... بعدش اس دادم گفتم سلام رسیدن بخیر حاج عمو زیارتتون قبول باشه ان

شا ا...سلام

 برسونید ... آخه هنو عشقم گوشیش رو روشن نکرده بود ...منم که فکر میکردم حتما ظهر

رسیدن...

همینجور منتظر بودم که استراحت کنن بعد من تماس بگیرم... ساعت 5:10 زنگ زدم مریم با صدای

خواب آلود گوشی و برداشت حالا منو داری عذر خواهی کردم گفتم بعدا دوباره تماس میگیرم

ساعت 7

زنگیدم باز مریم گوشی برداشت گفتم سلام زیارتت قبول حاجیه خانم کوچولو...آخه تازه میخواد بره

کلاس چهارم. بعدشم گفتم گوشی بده به مامانت وااااااااااااااااااااااااای بعد عششششقم گوشی

و گرفت

گفتم سلام زیارتتون قبول دلم براتون تنگ شده ه ه ه

گفت

شما لطف دارید و گفت به یادتون بودم انشا

ا... قسمت خودتون بشه و...... بعد متوجه شدم شب پرواز داشتن یه طور که روزه شون خراب

 نشه...و

بعد سعی کردم زود خداحافظی کنم آخه احساس کردم مهمون دارن... راستی یادم رفت بگم حاج

عمو

جواب اس رو داده بود:که نایب الزیاره شما بودیم و قسمت شما بشه و.....نمی دونم کی برم پیشش

شاید شنبه رفتم معلوم نیست.... راستی پنج شنبه دعوت شدیم رامسر میریم اونجا امیدوارم

خوش بگذره

 

به قول دوستمون: بای تا های                      

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت0:32توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلامو سلامو سلام                                            

اگه گفتین 23 مرداد چه روزیه؟ خب تولدمه....

خانم شکری جونم وقتی داشت میرفت بهم تبریک گفت....امسال زیاد خوشحال نیستم....چون....   چونش رو خودتون    میدونید.............................

25 مرداد داره میاد دیگه اومدنشون نزدیک شده به امید خدا....آخ جوون ... خدا کنه تاخیر نداشته باشن آخه امشب اخبار گفت که پروازها تاخیر دارن ... امیدوارم اذیت نشن

الهی قربونش برم من که خیلی ماهه.....                   

 

 


دانلود سوره قدر به مناسبت ماه مبارک رمضان

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت14:1توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

میخوام حرف بزنم میخوام بگم که دارم چی میکشم .که چرا این وبلاگو ساختم این که ارزش دیدن نداره

این که گاهی چقدر دلم میگیره چقدر گاهی احساس پوچی میکنم  این که گاهی واسه کارام برنامه

ریزی میکنم اما بهم میخوره وای که چقدر داغون میشم .آخرای سال 86 این وبو ساختم و الان 89

هستش و نزدیک 4 ساله اما 4 بار هم از اون کسی انتظار داشتم نیومد ببینه... اشکال نداره خوبیهاش

بیشتر از این حرفاست که به این بخوام گیر بدم . گاهی از خودم خیلی بدم میاد که خودش و بقیه رو

خسته کردم .بهش حق میدم .از دستم خسته بشه... اما اینقدر خوبه که بدی هام رو هیچ وقت به روم

نمیاره...از خوبی زیادشه... شاید هم بی اعتنایی توام با بزرگواریه...نمیدونم....آخه یه آدم چقدر میتونه

مهربون باشه؟هنوزم حکمت این دوستی رو نفهمیدم...همیشه خدا رو به خاطر داشتنش شکر کردم ....

از خدا تشکر کردم به خاطر فرشته ای که بهم داده..... خدا یه لطف دیگه هم بهم کرده... یه حاج عمو

مهربونم بهم داده....حاج عمو قاضیه. یه قاضیه مهربونو پر... خیلی آرومه...اینجوری بگم بهتره:شکوفایی

درون و آرامش برون...حاج عمو همسر خانم شکریه............ دلم واسه خانم شکری خیلی تنگ شده...

اما چاره ایی جز انتظار ندارم... ای خدا همیشه مواظب عشقم باش... مواظب حاج عمو هم باش عمو

اجازه داده خانم شکری مال من هم باشه... امیدوارم از دستم ناراحت نباشن..... به سلامتی هم

برگردن.ای کسی که حرفامو همیشه میشنوی..... خودت تا ته دلمو بخون.....          

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت0:10توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

مردی گلدون می فروخت زنی نزدیک شد و گلدوناشو نگاه کرد-

بعضی ها ساده بودن

و بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتن زن قیمت گلدون هارو پرسید

 مرد جواب داد

که قیمت همه اونا یکیه زن پرسید: چرا برای گلدونایی که وقت

 و زحمت بیشتری

بردن همون پول گلدونای ساده رو میگیری؟؟؟

 مرد گفت : قیمت گلدونی که ساختم

میگیرم.زیبایی رایگان است .

 انقلاب کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و

آقازاده داريم!

انقلاب کرديم تا سياستمان دينی شود... دينمان سياسی شد!

انقلاب کرديم تا اقتصادمان انسانی شود... انسانيتمان اقتصادی شد!

 انقلاب کرديم تا خيابان

هايمان شريف شوند... شرافتمان خيابانی شد!

انقلاب کرديم تا رنگ آزادی را ببينيم...

 اسارت رنگ شده را ديديم!

انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بی درمان گرفتيم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت19:30توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

اگر یار به من ننگریست عیب ندارد

 من عاشق میمانم و از من افسانه ای خواهد ماند.......

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت22:45توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام به همه دوستای گلم

سه شنبه امتحانا تموم میشه راحت میشم بعدشم پدر مهربان میان دنبالم تا بریم

خونه وای که چقدر دلم تنگ شده واسه همه

تازه میرم عشقمم میبینم الهی قربونش برم خانم شکری جونم کنکور که

 دیگه تموم

 شد بیایید وبو ببینید دیگه: از حاج آقا بخوایید که نشونتون بده. تازه نظر

یادتون نره باشه عزیز دلم؟منتظرتونم عزیز دلم .یعنی میشه بیایین؟

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت21:14توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

دیدی که رسوا شد دلم؟

غرق تمنا شد دلم؟

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم؟

با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم؟

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود وز رشته ی گیسوی خود بازم رهاند

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحب دل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گلشنی در کوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او 

در کوی جان منزل کنم

دیدی که در گرداب غم از سینه ی گردون رهید

افتادمو سرگشته چون امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم؟

غرق تمنا شد دلم...........

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت15:17توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

سلام خوبین؟

امروز دلم خواست که بیامو آپ کنم حرف خاصی ندارم فقط امتحانا داره شروع میشه

میخوام که برام دعا کنید راستی واسه کسایی که امسال کنکور دارن هم خیلی دعا

کنید.من که امیدوارم هر کس به اندازه تلاشی که کرده نتیجه خوبی بگیره .دعا کنید

عاشقا به عشقشون برسن.عشق های یه طرفه کمتر بشه.....

دعا کنید فاصله ها کم بشه.....

همدیگرو بیشتر دوست داشته باشید

از غرورتون کم کنید....

خلاصه اون گوشه کنارای دلتون مارو از یاد نبرید

 

 

 

راستی دلم واسه خانم شکری جونمم خیلی تنگ شده عمو هم رفته کربلا امیدوارم هرچه زودتر برمو

 ببینمشون

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت11:15توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |


درد های من


 جامه نیستند


 تا ز تن درآورم


 " چامه و چکامه " نیستند

 
 تا به " رشته ی سخن " در آورم


 نعره نیستند


 تا ز " نای جان " برآورم


دردهای من نگفتنی


دردهای من نهفتنی است


دردهای من


گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست


 درد مردم زمانه است


 مردمی که چین پوستینشان


مردمی که رنگ روی آستینشان


 مردمی که نامهایشان


 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان


 درد می کند


 من ولی تمام استخوان بودنم


لحظه های ساده ی سرودنم


 درد می کند


 انحنای روح من


 شانه های خسته ی غرور من


 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است


کتف گریه های بی بهانه ام


 بازوان حس شاعرانه ام


 زخم خورده است


 دردهای پوستی کجا ؟


درد دوستی کجا ؟


این سماجت عجیب


پافشاری شگفت دردهاست


 دردهای آشنا


 دردهای بومی غریب


دردهای خانگی


دردهای کهنه ی لجوج


اولین قلم


حرف حرف درد را


 در دلم نوشته است


 دست سرنوشت


 خون درد را


 با گلم سرشته است


 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟


درد


 رنگ و بوی غنچه ی دل است


 پس چگونه من


رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟


دفتر مرا


 دست درد می زند ورق


شعر تازه ی مرا


 درد گفته است


 درد هم شنفته است


 پس در این میانه من


 از چه حرف می زنم ؟


درد ، حرف نیست


درد ، نام دیگر من است


 من چگونه خویش را صدا کنم ؟

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت13:47توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

.

آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام

 

آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد

 

درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد

 

آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد

 

عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد

 

عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد

 

آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرار

 

مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم

 

آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !

 

آرام جانم!

 

میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...

 

هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..

 

تا بدانم کجا تو را اغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو

 

چگونه اینطور اسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و

 

سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...

 

هر چند امده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...

 

تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن

 

صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره

 

باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....

 

به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...

 

نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را که چون طناب

 

دار  هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....

 

چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر

 

سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که

 

کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی

 

زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...

 

تو می گویی

 

من چه کنم ؟ که در زمین نمی گنجم و حجم آسمان را

 

کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می امدی تا شاید بتوانم

 

در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی

 

تا  چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از

 

شور و شوق زندگی سر بکشم...

 

چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟

 

با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند

 

و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا

 

غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو

 

دارد که  غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای

 

مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و

 

بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون

 

احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....

 

می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی

 

که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر

 

چقدر هم که  بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در

 

میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو

 

بیافتم بی فایده است ... بی فایده !!

 

 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است

 

هیچ ، تنها و غریبی

 

طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه

 

قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

 

از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

 

توی غربتی که همرنگ چشاته

 

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه

 

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو

 

اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

راستی :

 

 نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته

 

است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!

 

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم

 

و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته

 

برام...اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت23:32توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

خدایا:

 

میدونی که ازت چی میخوام؟

 

باهات مشورت هم کردم گفتی:

 

پر از رستگاری......

 

اگه به صلاحمه....

 

بهم بده........................................

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت2:31توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

خاتون زيباي غزل! معناي صبر و انتظار!

 

بانوي ناب لحظه ها! رويا تر از فصل بهار!

 

اي آسما ني واژه ي مشق دل انگيز خدا

 

تعبير ناز رازقي! آيينه ي بي ادعا!

 

تكرار چشمت آسمان زيبا تر از هر كهكشان

 

تقدير خوب قلب من! اي بي كران تا بي كران

 

بگذار تا من بگذرم از كوچه باغ چشم تو

 

از آن فراوان نجيب از چلچراغ چشم تو

 

بگذار تا گردي شوم بر دامنت اي نازنين

 

در كوچه هاي عاشقي اين كمترينت را ببين

 

من تشنه ي چشم توام دست دلم راهم بگير

 

بي تو به پايان مي رسم در سايه سار اين كوير

 

سهم نجيب و ناز من! در اين شب خاكستري

 

رويا ترين پرواز من اي نيمه ي نيلوفري

 

اي در عبارت بهترين در هر غزل موزون ترين

 

اركيده ي احساس من ليلاي اين مجنون ترين!

 

من بودم و اين واژه ها اين واژه هاي نا اميد

 

اين شعر هاي بي رديف اين قافيه هاي سپيد

 

من بودم و يك آسمان دلتنگي و دلواپسي

 

من بودم و اين كوچه ها اين لحظه هاي بي كسي

 

آهسته بر روحم وزيد آن چشمهاي ناب تو

 

آرام عاشق شد دلم چون آينه بي تاب تو

 

بردي و بردم از تو دل لبخند تو آغاز من

 

چشمان من دنياي تو چشمان تو پرواز من

 

اي تو تمام حاصل اين قلب عاشق پيشه ام!

 

رويا تر از باران و گل ! اوج من و انديشه ام!

 

اكنون من و آيینه ها با تو به سامان مي رسيم

 

كافر ترين باشيم اگر با تو به ايمان مي رسيم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت20:33توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

درنهفته ترین باغ ها،دستم میوه چید.

 

واینک، شاخه نزدیک!ازسرانگشتم پروا مکن.

 

بی تابی انگشتانم شورربایش نیست،عطش آشنایی است.

 

درخشش میوه! درخشان تر.

 

وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید.

 

دورترین آب

 

ریزش خود را به راهم فشاند.

 

پنهان ترین سنگ

 

سایه اش را به پایم ریخت.

 

ومن،شاخه نزدیک!

 

از آب گذشتم،ازسایه بدر رفتم،

 

رفتم،غرورم را بر ستیغ عقاب-آشیان شکستم

 

و اینک، در خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام.

 

خم شو،شاخه نزدیک!

 

                           سهراب سپهری      

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت22:49توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

               نه بایدها...

 

مثل همیشه آخرحرفم

 

وحرف آخرم را

 

                با بغض می خورم

 

عمری است

 

لبخندهای لاغر خود را

 

در دل ذخیره می کنم:

 

                    باشد برای روز مبادا!

 

اما

 

درصفحه های تقویم

 

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

 

روزی شبیه دیروز

 

روزی شبیه فردا

 

روزی درست مثل همین روزهای ماست

 

اما کسی چه می داند؟

 

شاید

 

امروز نیز روز مبادا

 

                       باشد!

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

                 نه بایدها...

 

هرروز بی تو

 

                روز مباداست!

 

 

                        " قیصرامین پور "

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت22:48توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

مگس ها دل کوچکی دارند
 فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
 مگس ها پرواز می کنند
 مثل کبوتر ها و عقاب ها
 مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 مثل اسب ها و شير ها
 مگس ها زمستان ها می خوابند
 مثل خرس های قطبی
 مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 مثل آدم ها
 
 آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
 آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
 آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد

 مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
 مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
 مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 شترررررق ...
 - کشتمش

 دو قطره خون به جای می ماند
 از دلی اندازه کله مورچه
 مگس می ميرد
 هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !

 بعضی آدم ها شبيه مگسند
 منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
 از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
 و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 فقط مزاحمند
 و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 فقط بدی اش اين است که
 هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت17:31توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

 اگر درياي دل آبي‌ست...

 

                        تويي فانوس زيبايش..

 

  اگر آينه يك دنياست..

 

                  تويي معناي دنيايش

 

 

   تو يعني دسته‌اي گل را....

 

                    ز آن سوي افق چيدن

 

 

                           تو يعني پاكي باران....

 

                                                  تو يعني لذت ديدن...

 

    تو يعني يك شقايق را ...

 

        به يك پروانه بخشيدن...

 

  تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن..

 

 

          تو يعني يك كبوتر را

 

                   ز تنهايي رها كردن...

 

                        خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

 

 

         تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن..

 

                 تو يعني باغي از مريم...

 

                              تو يعني كهكشان بودن....

 

 

     تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني

 

                 تو يعني پيك آزادي....

 

                                    براي روح زنداني...

 

 

          تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.

 

                           تو یعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

 

               و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

 

 

             اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

 

             كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...                           

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت18:1توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |

بی تو ٬ مهتاب شبی٬ باز از آن کوچه گذشتم        

همه تن چشم شدم ٬ خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم                   

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید  

باغ صد خاطره خندید ٬ عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ٬ تو بمن گفتی:

(( از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی٬ چندی از این شهر سفر کن))

با تو گفتم ((حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ٬ هرگز نتوانم ٬ نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر ٬ لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ٬ من نه رمیدم ٬ نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو درافتم ٬ همه جا گشتم و گشتم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ٬ نومیدم

رفت در ظلمت غم ٬ آن شب و شبهای دگرهم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از این کوچه گذر هم ...

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...            

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت12:1توسط سیده مریم, عشق خانم شکری | |